گاهی اوقات متعجب میمونم که با این حس عجیب دوست نداشتن چه کنم؟ این حس عجیب بی علاقگی به همه چیز. حس عجیب دشمن بودن همه کس.
گاهی این حس احمقانه سراغم میاد که چرا دیگران منو به حال خودم رها نمیکنند. چرا نمیگذارند زندگیمو بکنم.
نمیدونم، این چند روزه جزء روزهای بی خود زندگیم بوده. جزء روزهایی که پر از خشم میشم. روزهایی که به خاطر هیچی دلشوره دارم. روزهایی که هوای گریه دارم. جزء روزهای احمقانه ای که فکر میکنم تنهام.
چرا حتی اینجا هم نمی تونم راحت حرفمو بزنم؟ شاید به این خاطر که میدونم این حرفها مختص این روزهاست و به مرور زمان باز حالم سر جاش میاد و از نوشتنشون پشیمون میشم. شاید به این خاطر که میدونم دارم چرند مینویسم.
این روزها از اون روزهایی اند که خودم رو به خاطر لحظه لحظه کارهای قبلیم ملامت می کنم. از اون روزهایی که احساس می کنم همه غریبه اند. هی باید خودمو به همه اثبات کنم.
در عین حال چقدر دوست دارم تنها باشم. دوست دارم هر کاری دلم می خواد انجام بدم.
این نوشته مثل یک پارادکس مسخره شد.
اصل اینه که دوست ندارم با کسی باشم که تمام مدت سعی دارم ازش فرار کنم. همین.
+ نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 16:42  توسط آلیس
|
برف رو که میبینم یاد خیلی چیزا می
افتم. یاد سرسره بازی توی حیاط. یاد آدم برفی هایی که تا یک هفته سالم و استوار وسط
دور برگردون کوچه استقامت میکردن تا آب نشن. یاد کوه نوردی هایی که از سر شوق بود
برای برف بازی. یاد کودکی هام. یاد کودکانه هام. چقدر بزرگ شدیم ما. من و تو. تمام
کودکانه هامون رفتن رو دکور و بعد هم کم کم ته انباری. دکورمون پر شد از کتابهای
آدم بزرگا. وسایل آدم بزرگا. تغییر کردیم. افکارمون هم. عقایدمون هم. اسباب بازی
هامون هم.
یا بازیچه شدیم یا بازیچه کردیم. یا
خواستیم دیگران مثل ما باشن. یا به زور خواستن مثل دیگران باشیم. و نه ما خودمون
بودیم و نه دیگران خودشون.
تنها شدیم حالا، با تمام دور و
بریهامون. با تمام بازیچه هامون. حالا دیگه یقین داریم به آب شدن آدم برفی. دیگه
نمیسازیمش.
برف رو که میبینم یاد خیلی چیزا می
افتم. یاد سر زیر برف کردن ها و ندیدن ها. یاد لیز خوردن ها. یاد سرمای سرد که
باعث میشه یک هفته گوشه خونه بیفتی.
آدما بزرگ میشن، عاقلانه تر فکر میکنن و به همون نسبت
تنها و تنهاترمیشن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 1:0  توسط آلیس
|
چقدر از هم دوریم. اصلا همدیگه رو درک نمیکنیم.
وقتی زمان شوخی و خنده میرسه هر دومون از هم پیشی می گیریم برای خندوندن دیگری. و غصه هامون از هم جداست. انقدر دور که گاهی دلیل غصه یکی دلیلیست برای شادی دیگری.
و این فاصله رو نمی شه پر کرد. و این ۲۰ سال اعتقاد رو نمی شه تغییر داد. یک دوستی، که نمیشه درونش از سیاست و مذهب و اجتماع حرف زد. یک دوستی، که مجبوری تلاش کنی برای موجه بودن خودت، برای موجه تصور کردن طرف مقابلت.
اینه رابطه دوستی من، با کسی که بسیار شبیه به منه در اخلاق، و بسیار متفاوت در اعتقادات. و من لبه پرتگاه، در تلاش برای ایستادن بر سر اخلاقیات و اعتقادات.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:5  توسط آلیس
|
آتشی که خاموش نشده. برادری که شاید دیگه برنرگرده. مادری که ...
چقدر دوست داری همه چیزتو بدی که کتک خورده برگرده، له و داغون. فقط برگرده.
چه حسی داره آدم همچین آرزویی بکنه؟ میفهمی؟
چه حسی داره که آدم اینا رو با تمام گوشت و خونش بفهمه؟
چقدر عاشورا به ما نزدیکه و چقدر دور...
+ نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 12:39  توسط آلیس
|
عروج ملکوتی آیت ا... العظمی منتظری بر همه دوستدارانش تسلیت باد.
باشد که سخنانش را به خاطر بسپاریم هر چند که خیلی از ما شاید انقدر بزرگ نباشیم که درکشون کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 20:4  توسط آلیس
|
دارم از عصبانیت منفجر میشم. انقدر عصبانیم که دلم میخواد یه چیزی رو له کنم یا حداقل سرمو بکوبم به دیوار. بدترین قسمت ماجرا اینه که از دست کسی عصبانیم که نمیتونم دلمو با داد زدن سرش خالی کنم یا حداقل با غرغر کردن. خیلی زوره آدم از دست کسی عصبانی باشه که زورش بهش نرسه. گاهی فکر میکنم کاش میشد دست کم همون داد لعنتی رو زد چون همه این خودخوریها آخرش کینه میشه تو دل آدم. دارم دیوونه میشم. به مرز جنون رسیدم از بس حرس خوردمو کسی نفهمید و کسی درک نکرد.
تا حالا حس اینو داشتی که مثلا از دست استادت عصبانی بشی و دستت به جایی بند نباشه؟؟ حس الان من تقریبا همینه با این تفاوت که وقتی خیلی داغون باشی میتونی هم از خیر نمرت بگذری هم از خیر شهریه اون دو سه واحدی که دست استاده و در نهایت بری هر چی به دهنت میرسه بهش بگی. ولی من هیچ کاری نمیتونم بکنم چون انقدر خوش شانس نبودم که از دست کسی مثل استادم کفری باشم.
لحظه به لحظه بیشتر اوج میگیره
دلم میخواد بگم لعنت به همه چی. لعنت به من که هیچ غلطی نمیتونم بکنم . لعنت به کسی که حرف حساب سرش نمیشه و میگه من منطقیم. لعنت به هر چی آدم زورگو. اصلا لعنت به این زندگی.
چرا هر چی تا این 10 لعنتی میشمارم آروم نمیشم؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 20:0  توسط آلیس
|
دلم گرفته، از بس که ناشکرم گاهی اوقات، از بس که نداشته هام رو میبینم به جای داشته هام، از بس که وقتی چیزی به دست میارم میره بین داشته هام و فراموش میشه، عادت میشه. انقدر بهش عادت میکنم که فراموش میکنم یه روزی جزو نداشته هام بوده و به خاطرش حسرت خوردم.
چرا گاهی نمیبینم که چقدر خوشبختم؟ که همه چیز دارم، خانوادم رو، دوستهام رو و خیلی چیزهای دیگه که از شمارش خارجه.
وقتی فکر میکنم به این همه خوشبختی ترس امتحان هات تمام وجودمو پر میکنه. امتحان های سختت مال بنده های نظرکردته، من یکی از اونا نیستم خدایا؛ جوری امتحانم نکن که شرمنده ات باشم. میدونی که آدم ضعیفیم میدونی که ...
وقتی میبینم کسی عزیزی رو از دست داده...
خدایا تحملشو ندارم، تحملشو ندارم...
به اینجا هم سر بزنید:بوی گل مریم
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 22:7  توسط آلیس
|
خدایا ممنون که این قدرت رو بهم میدی که راجع به دیگران قضاوت نکنم. شکرت که باور دارم همه بنده هات میتونن بنده های خوبت باشن و بهشتت به اندازه تمام بنده هات از مسلمون گرفته تا یهودی و مسیحی جا داره. خدایا شکرت که قدرت تفکیک چیزهایی که به من مربوطن و چیزایی که به من مربوط نیستن رو دارم و میتونم به عقاید سیاسی و مذهبی دیگران از هر نوعی که باشن تا زمانی که برای من مشکلی به وجود نیارن احترام بگذارم. خدایا خودت میدونی که چقدر دوستت دارم و میدونم که هیچ وقت تنهام نمیذاری. هیچکدوممون رو تنها نمیذاری مایی که در تنهایی هامون باهات راز و نیاز کردیم و مایی که هر شب با صدای بلند صدات زدیم دسته جمعی. ما به بزرگی یادت کردیم تو که بزرگترینی.
راستی یه کم دیره ولی ۱۳ آبان همه دانش پژوها مبارک هر چند که سالگرد روز قابل دفاعی نباشه.
+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 22:12  توسط آلیس
|
سعی میکنم خودمو یک جوری از ترافیک میدون استقلال خلاص کنم که توجهم به داربست های مسخره اطراف پل جلب میشه که هر چند وقت یک بار به مناسبت های مربوط و نامربوط سر و کله شون پیدا میشه و طبق معمول به جای اینکه مثلا احساس شادی بهم دست بده حالم گرفته میشه.
بابا بلد نیستین شهرو زیبا کنین میتونین که بهش گند نزنین. داربستهای زنگ زده ای که توی ذوق میزنن٬ چراق های مسخره و بدرنگی که حتی با ترکیب بندی قشنگی هم چیده نشدن٬ گلدونهای گلی که به همه چی شبیهن به جز گلدون گل ... آخه من نمیدونم این مغز متفکر که این همه زیبایی رو طراحی میکنه کیه؟؟؟ لازم نیست حتما برای زیبایی شهر خرج زیادی بکنین با کارهای خیلی ساده هم میشه هر جایی رو قشنگ کرد. ولی تو رو خدا از یکی استفاده کنید که سر سوزنی ذوق هنری داشته باشه حداقلش اینه که گند نزنه تو روحیه آدم اونم مثلا تو روز عید یا تولد امام رضا. ای خدا...
ما همه چیمون همیشه به همه چیمون میاد به این دقت کردین تا حالا؟
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 18:42  توسط آلیس
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست.
گاهی انقدر احمق و فراموشکار میشم که کاملا این جمله از یادم میره.
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 14:43  توسط آلیس
|